بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

دنیای شیرین کودکیت

به نام خدای مهربون روزهای کودکی هر انسان روزهای شیرین و دل چسبیه که هر کس در بزرگسالی بیشتر از هر وقت دیگه ای بدون شک چندین بار آرزو میکنه که کاش برگردم به روز های کودکی... بردیا جونم با تماشای کارای تو ...تو این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای میرم به دنیای بچه گی..  وقتی که توی خیابون و کوچه های پهن و بزرگ دستم و رها میکنی و با سرعت راه میری ... همراه با تکرار صدای آآآآآ    لالالالالالا...  این یعنی داری بچگی میکنی... وقتی یه بازی از نظر من و بابایی بی مزه رو هزار بار برات تکرا ر میکنیم و هر هزار بار از ته دل میخندی... وقتی که این روزها هر کلمه ای که برات تکرار میکنیم ... یه چیزی شبیه  اون میگی و ...
26 آبان 1391

دومین...

به نام خدا... این دومین سالی بود که تو هم در کنارمون بودی... با کلی تفاوت...  از صبح تمام سعیتو کردی تا نتونم برنامه هامو اجرا کنم... میخواستم خونه رو تزئین کنم برای بابایی... برم بیرون براش کادو بخرم... ولی تو شلوغ تر و پر کار تر از همیشه بودی....  فقط تونستم یه کیک شکلاتی بپزونم...  و یک شمع عدد 4 بذارم روی کیک... ولی بابایی شرمندم کرد... دوسش دارم... یه دنیا... چهارمین سالگرد ازدواجمون و میگم... و دومین سالی که توی شیطون بلا رو هم در کنارمون داشتیم... تویی که میوه ی زندگیمونی... نفسمونی... گاهی فکر میکنیم زندگی تا قبل از تو چطوری بود!!!!  مطمئنا الان بهتره... بدون شک... سخته... ولی شیرین...
21 آبان 1391

داماد بشی...

به نام خدا.. تاخیرم طولانی شده مادر... ببخش منو.... سرمون شلوغ بود دیگه... البته تا باشه ازین شلوغیا... عروسی عمو احمد و خاله سعیده  رو میگم... الهی من فدات که روز عروسی ماه بودی... به جز قضیه سایز بند که نذاشتی ببندم ( فدای سرت... میبخشمت) البته کلی هم از خاله جون تشکر میکنیم... حسابی بهش زحمت دادیم...عروسی ایلیا جبران میکنیم خاله کی میشه تو داماد بشی... شاه شمشاد بشی... باشم و اون روزو ببینم عزیزم... شادباش بریزم سرت... واااااااااااای خدا... رقصیدنت تماشاییه... از کی یاد  گرفتی نمیدونم... من و بابایی استعدادی درین زمینه نداریم... احتمالا قضیه کاملا فطریه!!! با شنیدن صدای اهنگ تند و تند یه پاتو میکوبی به زمین....
17 آبان 1391

17 ماهگی... نفس عمیق

به نام خدا... باز باران با ترانه... با گوهر های فراوان...میخورد بر بام خانه... امروز 17 ماهگیته بردیا جون...  از صبح هم یه بارون پاییزی لطیف داره میاد... ازون بارونایی که بعدش دلت میخواد بری بیرون و ریه هاتو پر از اکسیژن کنی... یه نفس عمیق بکشی... این دومین پاییزیه که داریم در کنار هم سپری میکنیم... خیلی خیلی با پارسال فرق داره... امسال تو همش حواست هست... کوچکترین صدای باد و بارون و رعد وبرق  توجه تو رو جلب میکنه... و مدام به ما میگی... اووووو   هوااااااا   جییییییز..... عاشقتم که داری به ما درس میدی!!!! پارسال با کالسکه میرفتیم تا طبیعت پاییز و تماشا کنیم... اما امسال با هم راه میریم و تو دستت تو...
5 آبان 1391
1